عشق عشایری بلوچی

با یک شرط دررکابزنی دور نوارمرزی ایران با دوچرخه  منطقه چوپانک خاش مهمان عشایر شدم.قرار شد.کشک زردبلوچی بخورم.ناکو جمعه هم قول داد.دقایقی بعد گریه دخترک نوه ناکو جمعه که از میرجاوه مهمانشان بود.نظرم را جلب کرد.فهمیدم.مرغی را سر بریده اند.که از قضا آن را به نام این دختر خانم کرده بودند.اوهم از شدت دلبستگی به مرغش ،از سربریدنش گریه می کرد.تمام اعضاءبدنم شروع به تحت تاثیر این جریان قرار گرفت بابت این کاربه ماسی و ناکو اعتراض کردم.حتی می خواستم.آنجارا ترک کنم.ناکوجمعه از قصدم آگاهی پیدا گرفت.گفت مرغ های زیادی داریم.پسرم متوجه نشده،مرغ نوه ام را بریده است.برای آرام کردن دختر خانم خیلی فکرکردم.بعد متوجه شدم به کرم ضد آفتاب خیلی علاقه دارد. از آستارا یکی خریده بودم.اما حوصله استفاده کردن از آن را نداشتم. هنوز در قوطی مخصوص خود بود.تا آنرا به او دادم.خیلی خوشحال شد و گریه کردنش را فراموش کرد.

موقع شام، هر کاری کردم.نتوانستم از گوشت مرغ استفاده کنم.چون ناخواسته احساس گناه می کردم.