هوا خیلی گرم وخفه کننده بود.طوفان شن هم مصیبت بزرگی است که نظم همه چیز را به هم می ریزد.همیشه بعدازظهرها این شرایط بد بر منطقه حکمفرماست.بعد از پنج روز چرخش در روستاهای منطقه کنارک و بازدید از مدارس بعنوان راهنما معلم مسیر بین دو روستارا می خواستم با راه میانبر طی کنم.تا به خانه برسم.بین سرگان پایین و چراغ آباد یک جاده مالرو بود.که مسیر را نیم ساعت نزدیک تر می کرد.با آنکه بومی منطقه نبودم.اما راه های روستایی و مالرو را بیشتر ازبومی ها بدلیل کنجکاوی وعلاقه رفته و شناخته بودم.در بین راه به تلماسه برخورد کردم به یاد جوانی خواستم چند ثانیه ای بال و پر بگیرم.موتور همراهم یک ایز روسی بود که برای پریدن حال و حوصله ای نداشت.با آنهمه سنگینی تا نیمه راه پرید. بقیه را وزن سنگینش نیامد.خوشبختانه محل فرود ریگزار بود. مثل این می ماند.که در تمرین کشتی روی تشک بیفتم.این قسمت ناراحت کننده نبود.اما افتادن موتور به آن سنگینی آن هم طرف اگزوز روی پایم یک فاجعه بود.خوشبختانه شلوارم کتان بود.واز طرفی خداهم مرا دوست داشت.تنها مدرسه راهنمایی چهارشنبه تعطیل شده بود.دانش آموزان باموتوردر حال برگشت به روستاهای خود بودند.از قضا در یک تلاقی شاهد بال گرفتن من وموتورم بودند.بلافاصله به کمکم آمدند ومرانجات دادند.کمی پایم سوخته وجراحت برداشته بود.با خنده وشوخی گفتند آقا پرواز پرواز با موتور روسی پرواز