در مسيرم حتما بايد مهمان حاجي مي شدم.چراكه به او ارادت ويژه داشتم و دارم.پسرانش ماشاالله بزرگ شده بودند.بخصوص پسر كوچكش محمد كه خيلي اورا دوست داشتم.كوچك كه بود.خيلي پز تحرك و بامزه بود.الان ديگر بزرگ شده و كلاس چهارم درس مي خواند.به اصرار حاجي يك روز ديگر مهمانش خواهم بود.طبق معمول بايد مناطق ديدني سوران را بايد با نبي و ابراهيم ديدن كنم.به روستاي شك بند به ديدن پدر و مادر حاجي نبي بخش رضا زهي خواهيم رفت.چون چندين سال پيش به شوخي  ساعتي آنجا دكتربودم.البته تمام خاطرات سفر را در فرصت مناسب كامل تر خواهم نوشت.