شعر همدم چوپانی(آن زمان که چوپانی می کردم )
همدم چوپانی
سربه زیر وخسته
از چرخش چرخ روزگار
وامانده در دانم هاوندانم ها
چوچشم باز کردم
کنار رودخانه
دیدم چوپان نی می زند ومی خواند
گله ها را کنار سایه درختان
خوابانده وبا نی لالا می گوید
تشنگان گله سر می زنند تو آب
با هورت و هورت آب می کشند بالا
خنک می کنند دل کوچک را
با صدای نی می رقصند
می گیرند زیر درختان آرام
خوشا چوپان و نی و گله اش
دنیای ساده شان
رفتم کنار چوپان
حالی جستم ونشستم
گفتم بزن نی
که دل من به رقص آمده
صدای زیرنی ات را بکش
تا سرازیر شود اشکم
صدای آب رودخانه
می خواهم باتو باشم
فراموش کنم زخم دلم را
خودرا از غم رها سازم
صدای کتری چوپان روی آتش
حسرت به دلم می گذارد
آخ چه صفایی دارد
لب ببری بنوشی چایی
صدای خرد شدن قند
بوی آتش وچوب
چایی چه رنگی دارد
از بس که دم کشیده
شده عین رنگ گیلاس
شیر روی آتش
چوپان سفره را چید
وسط سفره نان خشک
نگو که نان تلت شده
کبر و غرور زدل می زداید
خاکی نه رسم شهری
آستین بالا وبسم ا...
چه ساده چه قشنگ
شکم به لقمه نانی سیر
اما دل هنوز می خواهد
سر سفره و درد دل
عشق چوپان دیدن شهر
منم خسته دل آرزوی چوپان
او به آن آرزو ومن این یافته
گفتم وگفت
نه او درکتمان گفته اش
نه من دلسیر از یافته ام
محوریت زمان ومکان
شادی و صفا
یار یارمن بود نه چوپان
دلم از غصه رها شد
شدیم همدم چوپان
می خواندم از دشت و صحرا
به یاد از دست رفته
در زیر ساخت ذهنم
بچه بودم دعا می کردم
چوپان باشم و گله هایم
صبح از خانه بدر
به تاریکی شب
در یاد فردا راحت بخسبم
نی بزنم و بخوانم
بمانند شبان و موسی
حتی چارق او دوزم
از خدای خود همان را که دانم
به دانسته ام نقش بندم
چوپان بزن نی
بگذار سرا زیر شود اشکم
این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد