برای ماشینم تسمه ای می خواستم بخرم.صاحب مغازه تا دید.گفت من فیلم شمارا در شبکه یک  دیدم.خیلی خوشحال شدم.کنجکاو بودم.تا این میانه ای را ببینم که خداوند امروز دیدارش را نصیبم کرد.تا خواستم پولش را حساب بکنم.دستم را در جیبم زندانی کرد.نگذاشت پول تسمه را بدهم.