تکه

بیزارم نفرت دارم

گریزانم بیمناکم

ترسانم وامانده ام

مگریید تا بگریم

چون نمی خندید

ملتمسانه در حسرت

به چرخش چرخ روزگار

جان به جانم جان می دهد

مگویید رفتنی است

در جنگ زندگی مگویید

حس دوستی وبرادری

خونها دیده برسر دارم

قانون جنگل را می بینم

آهوی صید شکارم ندانید

شیر گم شده در هیاهو

زخم ودرد از هراس

بر سر سینه دارم

در تقلای ماندن

شغال هم بر من می تازد

مرا نخندانید

دریده شدنم بینید

باورم کنید

که نمانده نای نی ام

شده بر من

چو عجزم باورم

که رفتن رابرماندن

به راحت جان پذیرفته ام

گم کرده راه

مانده از حرکت

ترد شده از گله

طعمه روباه

شاد از صید

به تکه ای شکم کند سیر

نداند که می داند

این همان است

سلطان مانده به راه