درتجدید خاطره با همسایه هادرکنارک پایگاه دهم شکاری

شب از مسیرنیکشهردررکاب زنی بدور نوار مرزی با دوچرخه در تابستان 90 ، به پایگاه دهم شکاری کنارک رسیدم.شوق دیدار با حاج حسین محمدی برایم وصف نا پذیر بود.دیدن منزل سابقمان در کنار خانه حاجی بدجوری آشفته ام کرد.یادش بخیر،یک آلاچیق درست کرده بودیم.یک تنور کوچک هم کنارش ساخته بودم.همسایه  هاجمع می شدند.چایی با آتش چوب درست می کردیم.سیب زمینی می پختیم.گاهی هم ماهی کبابی باتفاق اکثر همسایه بر قرار می شد.حتی چند بار که مهمان از آذربایجان داشتیم. همه از این شرایط تعجب می کردند.هنوزاثرش در کنار خانه ویلایی مان هویدا بود.مرور خاطره  هابا سفر3500 کیلومتری آنهم با دوچرخه ،خستگی سفراز تنم بدر می کرد.یک چاله بزرگی درست کرده بودم.در موقع بارندگی خیلی آب جمع می شد.یک روزبارانی آقا حمید و حسین واحسان وسعیدوخودم با حاجی واین کوچلوها سری به عالم کودکانه زدیم.به بهانه ای دور از چشم خانواده ها یک شنایی کردیم.چند درخت هم از ما به یادگار مانده بود.یادآوری بودن در این جمع نفسم را در غیبت خانواده وکوچ چهارساله از این منطقه وتغییر محل زندگی به آذربایجان، بند می آورد.اما وجود حاجی در کنارم مایه آرامش بود.چرا که لااقل از یاد گذشته حاجی در کنارم حضور دارد.چند عزیز همسایه سابق را دیدم.عرض ادبی کردم.بخصوص آقای گلزاری که زیاد به او زحمت داده بودم.همه با دیدن دوچرخه برای دیدار این چنینی در وجد بودند.وبعضی با تعجب و بعضی هم تحسینم می کردند.

چهره افسرده من و حاجی قابل نمایان بود.چهارسال دوری برایمان ارمغان بدی داشت.گرفتگی وآشفتگی از چهره هر دو نمایان بود.تا ارزش این دیداربیشتر قابل لمس باشد.حاجی مارا تا 4 صبح بیدار نگاه داشت.تاشاید این همه دوری در تجدید دیدارکمی از آلام ودردهایمان را در فراق دوری چند ساله  کم کند.