یخبندان میانه حرف ندارد.هوای سرد آنقدر عذاب آوراست.که زمبه مراهم مریض کرده است.بعد از یک هفته امروز گرمش کردم .تا گرمی تنش بر چرخش قدرت حرکت دهد.ماشین پیکانم  را می گویم اسمش را زمبه گذاشته ام وماشین دوستم آقای قدیمی هم که پاترول چهار درب است.کماندو نام دارد.جدیدا هم دوستی داریم که باهم در تردد هستیم.اسم ماشین اور ا بشویک گذاشتیم.سه شخصیت داستانی که در کنار سه یار مثالی در حرکتند.هرکدام هم با حال واحوال وروابط عمومی قوی.

بگذریم امروز کماندو تا مسیری به ماحال سواری داد.اما در مسیر راه نامردی کرد.در هوای سرد ویخی من که کم مانده بود یخ بزنم.آقای قدیمی و آقای رضایی پتو پیچم کردند.تا حرمت غریب وطنشان را در رقابت دوستی با مردمان بلوچستان چیزی کم نیاورند.دستانم و پاهایم بد جوری بی حس شده بود.در این بین فقط گاهی عصبانی می شدم.ناکی باید بی برنامه گی وناعدالتی مدیریت هارا بخوریم.حقم  بود.در روز اول ورودم به این استان  شهر میانه منتقل می شدم.وبا این سال تازه چهار سال در انتظار تراز ظلم تحمیل شده بمانم.ودر بی برنامه گی شان آنها جای مرا انتخاب کنند.